دیروز

خرید بک لینک

صبح هفت پاشیدم

یه ساعت قبلش ک برا نماز پاشیده بودم وسایل مدرسمو جمع کرده بودم

خسته و کوفته و خواب الود لباس پوشیدم یکم پول تاکسی از مامان گرفتم رفتم سر قرارم با فاطمه جلو خونشون که پیاده کمتر از ده دقه با ما فاصله داره

رفتیم تا سر جهاد

ماشین سوار شدیم تا سر فلکه گاز

از اونجا هم چون دیرمون شده یود یه خطی نشستیم تا روبه روی کوچه مدرسه

رفتیم مد

پول کلاسارو دادم

رفتیم سر کلاس

منطق میدرسه

خانوم انتظار بهترین دبیریه که ما میتونستیم داشته باشیم

یه جور محشری درس میده که تا ته وجودت میفهمیش

حالا شرایط من

دارم اون درس سخته منطق رو گوش میکنم و سعی میکنم بفهمم

زیر دستم هم نمونه سوال آمار هس دارم اونو میخونم

یه طرف ذهنم هم درگیر امتحانه

خوابمم میاد

معدمم درد میکنه

خدایی خیلی سخت بود

بقیش قابل تحمل بود

مشکل اون خوابی بود ک منو در ربوده بود

وگرنه بقیه چیزا که یه چیز اشنا و عادی بود

استرس مزخرف و بی دلیلی منو گرفته بود ک هرچقد تللاش میکردم برا کم کردنش نمیشد

خلاصه گذشت

یازده رفتم سر امتحان

عقده ای بیشعور بدبخت آشغال کثافت عوضی 28 تا سوال داده بود

شیش تا نمودار رسم کردم فقط

تو اون روحش

خیلی سخت سوال داده بود

عوضی

حالا ساعت 11:45 عه من 12 باید سر چارراه پورسینا باشم هنوز سرجلسه امتحانم

یه سوال بود آشغال 6 تا داده آماری داده بود ک چارتا عمل واریانس و کوفت و درد و زهرمار رو باید روش انجام میدادیم در حدیه مقدارش رو حل کردم بقیشو وا دادم رفتم گفتم زبردست من وقت دکتر دارم عجله دارم اینو وا دادم گف خب من چی بکنم؟ گفتم هیچی فقط در جریان باش

اومدم دیدم بجه ها طاهی و فاطمه و صمد و هنگامه همه منتظر منن.خخخ

بدو بدو رفتیم من سر شهرک یه ماشین سوار شدم مستقیم چارراه

رفتم دکتر

دوماهه5 کیلو کم کردم

اومدیم

یه اب طالبی زدم

کلی منتطر بابا موندیم تا بیاد

اومد

اومدیم خونهه

درس رو حرام کردم

نشستم فیلم دیدم

بعدناهار از خستگی مردم تا ساعت 5 و نیم

پنج و نیم هم محی زنگ زد بیدارم کرد وگرنه میخوابیدم همچنان

تا 6 و نیم با محی حرفیدیم

بعد شام درستیدم چه شامی

چن تا دستور اشپزی رو باهم مخلوطیدم یه چی دراومد دلبر باحال

مامان از بیرون اومد گف چرا انقد مرغ گذاشتی زیاده فلان

سر شام دولپی میخوردن ب زور برا محمد یکم نگه داشتم

راستی محمد رفت دان 1 تکواندو

بعد شام هم بساط گلدوزی و رنگ رو برپا فرمودم نقش یه چیز رو دوتا برا خودم و فاطمه کشیدم رنگش رو هم زدم

خندوانه هم دیدم

حالا امشب گلدوزیش رو تموم میکنم

همین

و بعدش از خستگی مردم

این از چارشنبه


نهان خانه ی دل...

ما را در سایت نهان خانه ی دل دنبال می‌کنید

برچسب: دیروز, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:44

صفحه بندی