که به جای ساعت 9 ساعت ده اومد
منم از فرصت استفاده کردم
7 و نیم پاشده بودم تا هشت و نیم کارامو کردم خونه رو مرتب کردم دوش گرفتم و نشستم امار خوندم تا 10 و ربع ک فاطمه اومد
فاطمه ک اومدنشستیم تند تند به کار کردن
هدیه های کوچولوی روز عید غدیر رو درست کردیم
گفته بودم ک فاطمه سیده
ساعت 11 و نیم بود ک طاهره هم اومد
کیک درست کرده بودم چه کیکی
دلبر خوشمزه ترد لطیف
اصن توی دهن آب میشد
خلاصه با چایی براشون آوردم
کارا رو درست کردیم تا یه جایی رسوندیم تا ساعت 1 و نیم که بچه ها باید میرفتن خونه غذا بار میذاشتن که رفتن
منم یه دور خونه رو جارو دستی زدم(جارو برقیمون خرابه) بعد نشستم یکم درسیدم
ناهار خوردییم
دوباره یکم درسیدم
ساعت پنج بود ک با ماامان رفتیم دنبال شلوار مدرسه محمد و از اون طرف محمد رو ک گذاشتیم خونه رفتیم بازار
از ساعت پنج تا هشت شب توی اون شلوغی بازار دنبال خریدن پارچه و تزیینات بودیم برا لباس علی اصغر واسه دوقلو ها و یه دشداشه سبز هم براای طاها
مامان صبحش رفته بود خونه زهرا اندازه بچه هارو گرفته بود
خلاصه پدرمون در ومد منم داغون و خسته و له له مامانم همینطور
کفشم هم پامو زده بود که ینی داشتم میمردم
خلاصه اومدیم خونه
بابا هم یکم بعدش از تهران رسید
شامیدیم
با محمد خنداونه میدیم که من وسطاش از خستگی نخوابیدم که رسما مردم
این از سه شنبه
ما را در سایت نهان خانه ی دل دنبال میکنید
برچسب: پریروز,
نویسنده:
بازدید: 33