یه جورایی انگار یه غم سنگین و طاقت فرسایی باهامه که هرچقد تلاش میکنم هیچ رقمه سبک نمیشه
بچه فرزانگانی هایی که تصادف کردن و مردن خیلی دلمو سوزوند
سفرای فرزانگان چر از تجربه و حال خوبه ، نباید با این مهر ننگ از حال و هواش بیفته
بگذریم
فردا اقتصاد دارم
تابستون رو نمبگم عالی ولی خوب گذروندم
خیلی از درسای مهم رو خوندم
درسای دوم که فیکس تموم شد
تاریخ و جغرافی و ادبیات و دینی .و اقتصادو امار و ریاضی یک و منطق و فلسفه 1 و روان و عربی عمومی و عربی 2
به نظرم هنوز توی هیچکدومشون به درجه اجتهاد نرسیدم مخصوصا تاریخ ک نصفه نیمه خوندم و حتما باید توی وقت استراحتم یه دوره ای بهش داشته باشم
اقتصاد و امار رو اولین بار بود میخوندم توی تست اقتصاد بد نیستم ولی توی امار هنوز دستم اونقد تند نشده که تست بزنم و این نیاز به زمان گذاشتن داره
منطق هم که هرچقدتست ازش بزنیم کم زدیمیه چی مثل شیمیه که همیشه حرفی برا گفتن داره
ریاضی یک هم یه بخشایی یادم رفته که با یه نگا کردن حل میشه
همین
این تابستون خوب گذشت با خانواده بودم به درسام رسیدم با بچه ها بیرون رفتم کافه رفتم جاهای جدید شهر رو کشف کردم یه هنر جدید یاد گرفتم(عروسک کنفی ساختن) کار فرهنگی کردم خیریه رو یکم پیش بردم در کل؛ دست رو دست نذاشتم و تلاش کردم
فردا امتحان دارم
ایشالا ک خوب میدم هرچند الان که ساعت 7:5 عصره هنوز نصفشو خوندم ولی این چهارمین باریه که دارم این کتاب رو توی این تابستون میخونم و با تمام علاقم بهش دیگه حالم داره از دستش بهم میخوره
فردا حتما به امید خدا جهت سبک کردن این خستگی و سرجا اوردن حالم میرم بازار
مشخصه که خودم تنها
مادری30 تومن داده یه مقدارم از بابا میگیرم برم یه جلد کتاب بخرم .... نمیدونم شایدم کتاب نخریدم
احتمالا فقط میرم یکم قدم میزنم
بی حوصله تر از این حرفام
شایدم رفتم ماه نو
اره فکر کنم این بهتر باشه
خیلی وقته نرفتم
شایدم رفتم یکم برا نی نی ها لباس خریدم
البته بعیده که اینکار رو هم انجام بدم
راستی نونو رو زنگ زدم خاله راضیه اومد برد
نونو عروس هلندی دوست مامانه که چون اون خانومه رفته مسافرت چن روز اومد پیش پسته
گفتش هروخ اذیتتون کرد بگین خاله راضیه بیاد ببره پیش خودش
مارو که اذیت نکرد اصلا منتها نمیدونم از دست پسته دلخور بود که زیاد محلش نمیکرد یا دلش برا مامانش تنگ شده بود برخلاف روزای گذشته امروز اصلا اواز نخوندو حرف نزد
منم نگران شدم زنگیدم به خاله
خاله اومد و اینا یکم بعد فکریدیم بزنگیم به مامانش شاید صداشو بشنوه حالش خوب شه
زنگیدیم و گذاشتیم رو ایفون و مامانه هم ازونور صداش کرد نونو هم جواب داد و شروعید حرفیدن و اواز خوندن
بعد که قطع کردیم دوباره ساکت شد
گفتم خاله ببردش خونه خودشون شاید اقاعادلی بتونه اینو به حرف بیاره دوباره
پسته هم الان خوابیده
منم تنهام
برم اقتصادو بخونم
روزای خوب میان
میگذره این روزا تموم میشه این روزای غم و درد...