نمیدونم چی شد امروز صبح که مامان اینا رسیدن باهاش همراه شدم تا مطب دکتر،مجتمع پزشکی نور،برای چشمش
و باز هم نمیدونم چی شد که باز هم باهاش همراه شدم تا اون سر دنیا برای دکتر زنان
با اینکه اینبار تنها هم نبود
زن دایی(بچه ها من به زن دایی فرشیدم ینی دایی کوچیکم زن دایی نمیگم پس بدونید منظورم از زن دایی،زن دایی الهه،زنِ دایی فرشاده) هم باهاش بود
ولی توی این ترافیک تنفر زا باهاشون رفتم
دلیل خیلی از رفتارامو نمیدونم.
اغلب غیر ارادین
اغلب
اینقدر کار دارم
اینقدر برنامه دارم
که گنگم
سردرگمم
و بسیار مضطرب
ناخونی برام نمونده
من هنوز این عادت بچگی رو هنگام استرس،و سردرگمی دارم
و به این جمله ایمان آوردم.
هروقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
و من،دلتنگ همه ی دلبستگی هایم
غروب امروز،به آسمان نگاه کردم
و بخش عظیمی از این دلتنگی در بیکران خاکستری و غبارآلود پایتخت گم شد
دلتنگم
دلتنگ لبخند های ساره،نگاه های تمن،صدای صدیقه،عشق نگاه ستاره،مهربانی و عطوفت و شیطنت هلیا
دلتنگ جای جایِ بهشت کوچکم هستم
دلتنگم
دلتنگ درس خواندن هایم
دویدن های بی پایانم
دلتنگم
و دلم تاب نمی آورد این شب طولانی بی پایان را... نهان خانه ی دل...
ما را در سایت نهان خانه ی دل دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 12
تاريخ: جمعه
19 شهريور
1395 ساعت: 14:39