خب کربلا آرزوی چندین و چند ساله ی منه
و اربعین...
به قول استاد رائفی پور از بی لیاقتی خودمه...
میدونین...پارسال آشفته بودم...اشک میریختم.میسوختم...نگرانیم حتی عیان بود
اما امسال نه...
گاهی اوقات فکر میکنم چقد سنگ شدم که دیگه اون خلوص قبل رو ندارم
و گاهی حس میکنم از درون دارم مچاله میشم... خوابم یادم میاد...در راه رسیدن ب کربلا باید سختی زیادی رو متحمل بشم
خسته ام
نه که خواب نیاز داشته باشم
یا اینکه مثلا درس خستم کرده باشه
اون ته وجودم یه جایی خیلی خستهست
روحم شاید...
به هر حال فردا بابا و محمد میرن...
و من خیلی عادی با همه چیز دارم برخورد میکنم
انگار نه انگار
از ظاهر خون سردم معلوم نیس چی درونم میگذره...
در خودم طوفان به پا کردم ولی...نگریستم
به سفارش حاج همت دلم رو دارم میفرستم باهاشون...اصن خودشون جان و دلمن.دارن میرن،دل منم میبرن دیگه:-)
میرسه روزی ک منم مینویسم رسیدم کربلا،الحمدلله
ان شاءالله
تا اون روز بی کار نمیشینم
باید یه چیزی داشته باشم خدمت امیرالمومنین تقدیم کنم...
نهان خانه ی دل...