
خوشحالی اخر هفته م خوب بود زیاد بود اما نه اونقد که بهم انرزی بده برای چشت سر گذاشتن این هفته یه جورایی انگار یه غم سنگین و طاقت فرسایی باهامه که هرچقد تلاش میکنم هیچ رقمه سبک نمیشه بچه فرزانگانی هایی که تصادف کردن و مردن خیلی دلمو سوزوند سفرای فرزانگان چر از تجربه و حال خوبه ، نباید با این مهر ننگ از حال و هواش بیفته بگذریم فردا اقتصاد دارم تابستون رو نمبگم عالی ولی خوب گذروندم خیلی از ...
ادامه مطلب
امروز عالی بود صبح بلند شدم برا مد هواابری بود ازون ابری های در شرف باران هیچی دیگه راه افتادیمxa0 از طولانی ترین راه ممکن به سمت مدرسه تیپ زدم در حد لالیگا رسما لباسای مهمونیم رو پوشیدم نمیدونین که یه بارون قشنگی میومد... رفتم شهرداری یه دونه عکس چهار نفره داریم عالیه توی بلوار انزلی گرفتیم بارون سیل داره میاد هرچهارتامون هم به پهنای صورت خندیدیم خیلی انرژی عکس بالاست خلاصه اونو دادم برا ...
ادامه مطلب
امرروز صب پاشیدم خونه رو مرتبیدم صبونه براxa0 خودم و محمد پنیر واویشته درست کردم خوردیم برنامم رو فیکس کردم عقب موندگی ها رو هم جا دادم توی برنامه فعلن هم مشغول درسم حالا ببین امشب مامان لباسارو تا یه جامیرسونه ب بهانه پرو برم بچه هارو ببینم؟ فعلن دارم یکم کارای زبان محمد رو انجام میدم که زبان یادم نره البته ده تومن ازش گرفتم برا چارتا سوال حالا بببن بقیه روز چطوری میشه فعلن ...
ادامه مطلب
هفته ی فشرده ای داشتم کلی کار انجام دادم یکی از بزرگترین موفقیتام پیدا کردن کتابای شهید مطهری و منطق مظفر بود بالاخره یافتمشون و یکی دیگه از موفقیتام این بود که بالاخره برای مامان اثبات شد که فلسفه مادر همه علومه مرسی از استادصمدی که به دادم رسید در این موضوع خسته م خیلی کلا خوابم میاد و نتیجه ی توی نور کم کتاب خوندنا چشامه که ضعیف تر شده و من کله شق که عینک نخواهم زد زشت میشم همونطور که گفتم هفته ی سخت و سنگینی داشتم یک مقدار نیاز به استراحت دارم البته فقط یه مقدار چون جمعه گزینه دارمو و خر زدن...
ادامه مطلب
درباره یکشنبه و دوشنبه همین کافیه که دوستام،سه تا فرشته ی مهربونم برام بهترین لحظات رو ثبت کردند... نام و یادشان گرامی باد...
ادامه مطلب
صبح بیدار شدیم رفتیم داهات من به تاریخ خونی عزیزم ادامه دادم همزمان دارم هم کتاب تاریخ ایران و جهانمو میخونم هم چند جلد کتاب تاریخی دانلود کردم که همزمان با اونه دارم میخونم و لذت دنیا و آخرت رو باهم میبرم جاتون خالی روز خوبی بود فعلا...
ادامه مطلب
دیشب آقای دکتر منو رسوند خونه مامبزرگ کلی مامبزرگ درد و دل کرد شام که نخوردم تا نصفه شب کتاب خوندم. خوابیدم صبح ی ربع به ده پاشدم بچه ها(محمد و امیر) دیشب ازم قول پیتزا سفارشی گرفته بودن صبح دیدم خمیر مایه ندارین،خمیر آماده هم اذیت میکنه معدمو گفتم لازانیا میدرستمxa0 ساعت یازده با مامبزرگ راه افتادیم سمت میدون تره بار سر بالاییه کل راه آفتاب گرم مردم ینی رفتیم خریدارو کردیم منم وسایلی که میخواستم خریدم نون هم خریدیم دوباره راه افتادیم سرپایینی رو :| کلی آب خوردم تا زنده شم فعلا این از امروز...
ادامه مطلب
نمیدونم چی شد امروز صبح که مامان اینا رسیدن باهاش همراه شدم تا مطب دکتر،مجتمع پزشکی نور،برای چشمشو باز هم نمیدونم چی شد که باز هم باهاش همراه شدم تا اون سر دنیا برای دکتر زنانبا اینکه اینبار تنها هم نبودزن دایی(بچه ها من به زن دایی فرشیدم ینی دایی کوچیکم زن دایی نمیگم پس بدونید منظورم از زن دایی،زن دایی الهه،زنِ دایی فرشاده) هم باهاش بودولی توی این ترافیک تنفر زا باهاشون رفتمدلیل خیلی از رفتارامو نمیدونم.اغلب غیر ارادیناغلب اینقدر کار دارماینقدر برنامه دارمکه گنگمسردرگممو بسیار مضطربناخونی برام ...
ادامه مطلب
پنج صبح راه افتادیم دوارده و نیم رسیدیم نزدیک هفت ساعت ینی فاجعه بود مسیر و بر بلندای این فاجعهxa0 یعنی آسمان طنازی ابرهای سفید خیره کننده بود دقیقا از کرج که گذشتیم آسمون اینطوری بود تا خود رشت و من انقد عکسای قشنگ گرفتم که نمیدونم کدوم رو بذارم اینستا کتابامو گرفتم و توی این یازده سال که کتاب درسی داشتم عیچوقت به اندازه امسال خوشحال و هیجان زده نبودم اینقدر کار دارم ک نمیدونم کدوم رو انجام بدم اووووف ولی خوشحالم مه برگشتم به جزیره ی آرامش خودم❤...
ادامه مطلب