
خوشحالی اخر هفته م خوب بود زیاد بود اما نه اونقد که بهم انرزی بده برای چشت سر گذاشتن این هفته یه جورایی انگار یه غم سنگین و طاقت فرسایی باهامه که هرچقد تلاش میکنم هیچ رقمه سبک نمیشه بچه فرزانگانی هایی که تصادف کردن و مردن خیلی دلمو سوزوند سفرای فرزانگان چر از تجربه و حال خوبه ، نباید با این مهر ننگ از حال و هواش بیفته بگذریم فردا اقتصاد دارم تابستون رو نمبگم عالی ولی خوب گذروندم خیلی از ...
ادامه مطلب
فاطمه قرار بود بیاد خونه ما که به جای ساعت 9 ساعت ده اومد منم از فرصت استفاده کردم 7 و نیم پاشده بودم تا هشت و نیم کارامو کردم خونه رو مرتب کردم دوش گرفتم و نشستم امار خوندمxa0 تا 10 و ربع ک فاطمه اومد فاطمه ک اومدنشستیم تند تند به کار کردن هدیه های کوچولوی روز عید غدیر رو درست کردیم گفته بودم ک فاطمه سیده ساعت 11 و نیم بود ک طاهره هم اومد کیک درست کرده بودم چه کیکی دلبر خوشمزه ترد لطیف اص...
ادامه مطلب
صبح هفت پاشیدم یه ساعت قبلش ک برا نماز پاشیده بودم وسایل مدرسمو جمع کرده بودم خسته و کوفته و خواب الود لباس پوشیدم یکم پول تاکسی از مامان گرفتم رفتم سر قرارم با فاطمه جلو خونشون که پیاده کمتر از ده دقه با ما فاصله داره رفتیم تا سر جهاد ماشین سوار شدیم تا سر فلکه گاز از اونجا هم چون دیرمون شده یود یه خطی نشستیم تا روبه روی کوچه مدرسه رفتیم مد پول کلاسارو دادم رفتیم سر کلاس منطق میدرسه خان...
ادامه مطلب
توی زمستون که عکسای حرم رو میدیدمxa0 توی بارون و خلوتهمیشه آرزو میکردم میشه یبار که منم مشهدم بارون بیاد؟ بعد میگفتم نه بابا نمیشه ما یا چله خرداد مشهدیم یا اوج گرمای مرداد،بارون کجا بود اونموقع توی مشهد... و دیروز عصر بارون زد.البته ما توی هتل بودیم ولی بارونش حسابی دلبری کرد برامون و دیشب هم،دقیقا بعد لحظه ای که دعا و سلام تموم شد بارون تند شد و ریخت رو سر همه شب زنده دارا حال همه خوب بود عالی بود انگار بارون تموم خستگی ها،همه بغض ها، همهی سیاهی هارو بعد ازون مراسم دعای تکرار نشدنی توی حرم اما...
ادامه مطلب
بعضی وقتا دلم تنگ میشه خب دله دیگه هرچقدرم سرشو گرم کنم باز هوایی میشه دلش میگیره از دنیا دنیای مزخرف دنیایی که شوهرخاله ی طرف عاشقشه و بهش درخواست دوستی میده دنیایی که توش بی پدریه توش از سر تنهایی پناه آوردن ب چت کردن با پسرای مردمه دنیایی که بچه ای که خودت بزرگش کردی،قدم قدم دستشو گرفتی و بلندش کردی راه نشونش دادی عشق نشونش دادی حرمت چادری ک انتخاب خودش بوده بشکنه خواهر کوچیکترت . . . بشنوی که با پسر مردم.... کسی که خودت بزرگ کردی... کسی که قدر هشت ساله میشناسی... سخته بین بیست و هفت نفر هفت ...
ادامه مطلب
بچه ها گوشی ندارم تله و اینستا هم با تبلت میام زنگ یا کاری ب شماره ی مامانم یا به خونه این هفته هم قرار هفتگی رو نمیتونم بدم موفق باشید ساره فردا ساعت 2 تمن مرسیxa0 فاطمه کجایی پیدات نیس؟...
ادامه مطلب
دلم میخواد یه کاری بکنم جهت تنوع ولی ب هیچ نتیجه ای نرسیدم کلا اول گفتم فردا پیاده برگردم،هواجان هوس کردن منجمدمون کنن گفتم موقع برگشتن بادیگارد بگیرم ببینم،اساسا پول خرج کردن برام عذابه گفتم برم کتابخونه بثبت نامم،جوابی مبنی بر اجازه دادن بهم ندادن کیش هم ک همه ی برنامه هامو بهم زد،میگه باید بری ادالت،تعیین سطح باید بدم،طبق برنامه قبلیم من تا اسفند سال بعد ادونس میگرفتم،الان کل برنامم بهم ریخت:| لذا نمیدونم کلا چیکار کنم که یکم متنوع باشه،حتی فکر کردم برم بیرون یه چی بخورم،باز دلم نمیاد پولارو ...
ادامه مطلب
فکر میکنم بعد از یک هفته ی سخت استراحت حق من باشه شایدم نباشه از پنج صب دارم ی کله خر میزنم خسته ام و هنوز روانشناسی نخوندم:|...
ادامه مطلب
واویلا واویلا که ما برای حسین کاری نکرده ایم واویلا که شور حسینی دیدیم و به شعور حسینی نرسیدیم واویلا که حسین دلمان هر روز به دست یزید نفس کشته میشود و ما از هر کوفی،کوفی تریم و خاموشیم چه یاد کرفتیم از مکتبش؟ تنها بر سینه و سر کوفتن را؟ پس کو ادب عباس؟ کجاست صبر زینب؟ کو دلداگی رقیه؟ چه فهمیدیم از ولایت شناسی زهیر؟ از آزادگی حر؟ از ادب وهب نزد مادرش؟ از شیدایی علی اکبر نزد پدرش؟ از خون هفتاد و دو کبوتر یاد نگرفتیم برای امام زمان دل دل زدن را،جان دادن را... این شب ها دعا کنید پیدا کردن شعور حسین...
ادامه مطلب
و وقتی خورشید غروب کرد... غروب سرخ است،دردناک است جان سوز است اما طلوع طلوع شمس الشموس رسالت زینب.... جانسوز تر این طلوع دیده اید؟ جانکاه تر از این سر برآوردن سراغ دارید خورشید بنی هاشم معجر به سر ندارد... از زینب باید شیدایی آموخت مطیع تام ولایت بودن آموخت از این عالمه ی بی معلم علم بخواهیم علم شناخت را معرفت بخواهیم معرفت نفس را طهارت بخواهیم که بی طهارت نمیشود به مقصد رسید از زینب باید صبر آموخت باید استقامت آموخت چشم هارا باید با اشک بر زینب شست تا بتوان جور دیگر دید تا بتوان گفت در میان این...
ادامه مطلب
طبق ارزیابی هایی که داشتم،در پی بررسی رفتار های غیر شخصی در نتیجه ی تغییرات به وجود آمده، به این نتیجه رسیدم که رفتار همه عوض شده کلا البته به غیر از ساره کلا رفتار همه عوض شده مثلا برای هزارمین بار بهم ثابت شد این جمله ی گران سنگ از دل و دیده و اینا و برای ده هزارمین بار بهم ثابت شد ملت دوست دارن فکر کنن تو عوض شدی،درون خودت و زمین و زمانم بررسی کنی نمیفهمی چرا و چگونه و چطوریاست این عوض شدنت... کلا موندم با این اطرافیان گران سنگxa0 شاد باشید...
ادامه مطلب
الوداع ایها الرفقا امشب آخرین شبیه ک این تو مینویسم ازین ب بعد آخر هفته ها یه گزارش کلی مینویسم و تموم همین دیگ شاد باشیم موفق باشیم سر بلند باشیم علی یارتون مراقب خودتون باشید عزیزای دلم ساره هوای تمن رو داشته باش تمن حواست به ساره باشه هاااا مراقب همدیگه باشید یاعلی...
ادامه مطلب
درباره یکشنبه و دوشنبه همین کافیه که دوستام،سه تا فرشته ی مهربونم برام بهترین لحظات رو ثبت کردند... نام و یادشان گرامی باد...
ادامه مطلب
زدم بیرون ک یکم بچرخم و وسایل فردا رو بخرم چرخو ک زدم وسایل فردارم ک خواستم بخرم کیف پولم از دستم افتاد یکی برداش رفت و دیگم برنگشت هوووف کیفمو دوس داشتم سی تومن پول خودم بود:/ حرومش باشه الان هزار تا کار دارم زندگی ک بازار شامه اتاقم بهم ریخته کلی غذا باید درست کنم ک هنوز وسایلشو نگرفتم نمیدونم چی بپوشم نیم ساعت چهل و پنج دقیقه دیگم دارم میرم خونه ساره آدم از من بیخیال تر دیدید؟ ندیدید دیگ با لبخند دارم باهمه چی برخورد میکنم محمد رو مخمه،کلی کار دارم،حالم خوب نیس همه باهم به درک مهم اینه ک هفته...
ادامه مطلب
به زور دارن میبرنم چون بابا گفت و من وقتی بابا بگه نه نمیارم:| شرط های من:پیرهن سفیده رو نمیپوشم روسریمو در نمیارم فردا هم میرم خونه ی ساره موهامم ب این بهانه میذارم سشوار بزنین ک فردا دارم میرم خونه ی ساره اوناهم ک فعلا در حال باج دادن ب منن شارژ ندارم،تلگرام در خدمتم...
ادامه مطلب
نه حوصله ی درس خوندن دارم نه نمد دوختن نه کتاب خوندن هیچی،هیچی،هیچی اعلام داشتم که عروسی نمیرم و فکر کنم قبول کردن مامان جان،چون هرچه خواهش و مثال و دلیل کردن و فرمودن من حرف خودمو زدم امروز ی سر میرم وسایلا رو میدم حانیه امیدوارم اخلاق داغونم پاچه این بنده خدا رو نگیره بعد باید بریم مهران من زیاد وسیله نمیخام عوضش کتاب زیاد میخام بعدم که باید برم بگردم ببینم کتونی باب میلمو پیدا میکنم یا نه شاید یه دوش گرفتن حالمو جا بیاره . . . ابر بی بار بهارم روز و شب با نسیم افتاده کارم روز و شب لحظه هارا ا...
ادامه مطلب
وسط اینهمه کار دعوت شدم عروسی عروسی مذهبی از اونایی ک هرصدسال یبار اتفاق میفته و من احتمالا نرم اول اینکه قدر موهای سرم کار دارم دوم اینکه اصلا حوصله ندارم اصلا اصلا اصلا ینی روحیم به هیچوجه با جشن و عروسی نمیخونه سوم اینکه لباس ندارم ینی دارم ولی دوسش ندارم چقد ی لباسو بپوشم عاخه؟ و همون طور ک میدونید انقدر کار دارم که نمیدونم ب کدومش برسم در نتیجه دلیلی هم نداره وسط اینهمه کار برم کل شهرو بگردم واسه لباس که فک کنم میدونید سلیقم زیادی خاصه:/ پس نمیرم به درک که با مامان اینا باید جنگ جهانی کنم س...
ادامه مطلب
در بیحالی کامل به سر میبرم حق من نیست اینهمه سرخوردگی که نباید به رویم بیاورم خسته شدهام از ای کاش ها کاش میشد حرفی از ای کاش میشد هم نبود... دنیا تیره است،من عینک رنگی نهاده ام که آن را رنگی ببینم آقای فروشنده؟عینکتان تقلبیست؟ گاهی سیاهی دنیارا بی رحمانه در چشمانم فرو میکند... یک اصلش را بدهید لطفا...
ادامه مطلب
نمیدونم چی شد امروز صبح که مامان اینا رسیدن باهاش همراه شدم تا مطب دکتر،مجتمع پزشکی نور،برای چشمشو باز هم نمیدونم چی شد که باز هم باهاش همراه شدم تا اون سر دنیا برای دکتر زنانبا اینکه اینبار تنها هم نبودزن دایی(بچه ها من به زن دایی فرشیدم ینی دایی کوچیکم زن دایی نمیگم پس بدونید منظورم از زن دایی،زن دایی الهه،زنِ دایی فرشاده) هم باهاش بودولی توی این ترافیک تنفر زا باهاشون رفتمدلیل خیلی از رفتارامو نمیدونم.اغلب غیر ارادیناغلب اینقدر کار دارماینقدر برنامه دارمکه گنگمسردرگممو بسیار مضطربناخونی برام ...
ادامه مطلب
پنج صبح راه افتادیم دوارده و نیم رسیدیم نزدیک هفت ساعت ینی فاجعه بود مسیر و بر بلندای این فاجعهxa0 یعنی آسمان طنازی ابرهای سفید خیره کننده بود دقیقا از کرج که گذشتیم آسمون اینطوری بود تا خود رشت و من انقد عکسای قشنگ گرفتم که نمیدونم کدوم رو بذارم اینستا کتابامو گرفتم و توی این یازده سال که کتاب درسی داشتم عیچوقت به اندازه امسال خوشحال و هیجان زده نبودم اینقدر کار دارم ک نمیدونم کدوم رو انجام بدم اووووف ولی خوشحالم مه برگشتم به جزیره ی آرامش خودم❤...
ادامه مطلب